دیالوگ واقعی . . . در یکی از روستاهای اراک
پسر اول گفت: مادر جون
برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.
پسر
دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.
پدر
گفت: حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه، رفت و کربلای
۵ شهید شد.
مادر
به خدا گفت: همه دنیام رو قبول کردی، خودم هم قبول کن. رفت و حج خونین شهید شد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۱ ساعت 14 توسط خاك
|
كه درد ما درد دين است ... درد بي دردي